آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

21.طالع بینی دخملک!

تاریخ تولد شما :  ١٥/خرداد/١٣٩١ تاریخ تولد شما به سال میلادی: 2012/6/4 روز تولد شما :دو شنبه سن شما چقدره؟ : 0 سال 6 ماه 26 روز  از تولد شما چقدر گذشته ؟ چند ماه : 6 ماه چند هفته : 29 هفته چند روز : 209 روز چند ساعت : 5037 ساعت چند دقیقه : 302225 دقیقه چند ثانیه : 18133548 ثانیه چند روز تا تولد شما باقی مونده؟!  156 روز نماد ماه تولد شما   می باشد. اطلاعاتی در مورد ماه تولد شما   سمبل :  دو قلوها عنصر :  هوا سیاره :  عطارد عضو آسیب پذیر :  شش ها  روز اقبال : چهارشنبه اعداد شانس :  5و9 رنگ :  زرد گل :  زنبق حیوان : &n...
14 دی 1391

19.همینجوری!

تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم انگار یه سنسور به پشت کله ی مامان ها وصله که تا سرشون رو میذارن رو بالشت نی نی چشماش باز میشه! مال ما که وصله مث که! خواب خوابه هااااااااا تا من میام بخوابم چشاش مث گردو باز میشه!  یه بار خیلی جدی دو ساعت رو پام بود تا خوابش ببره بعد خوابید و پتو رو کشیدم روش و اومدم بخوابم و پتوم رو بکشم برگشتم سمتش دیدم چشا تا ته بازه! انقدر ترسیدم نزدیک بود جیغ بزنم:)) پ.ن: مامانبزرگش مریضه برای اینکه دوباره مریض نشه رو آوردم به درمان سنتی! یه شلغم رو خالی میکنم و توش یه ذره شکر میریزم و بعد از 7-8 ساعت اون آبی که توش جمع میشه رو میدم بخوره ... میگن مث پنی سیلین ه! خدا کنه باز مریض نشه:(
10 دی 1391

18.تو چشم دخترم یه لکه ی خون ه:(

پریشب خوابیدی و صبح پاشدی تو چشمت یه لکه ی خون بود:( از بس چشاتو میمالی تو خواب و وقتی خوابت میاد ... بابات میگه این کارت مثل منه:دی راستم میگه ... منم وقتی خوابم میاد هییییییییییی چشامو میمالم تا آخرش بابات میگه ول کن اون چشا رو آخرش درمیآد:دی حالا این بلا گریبانگیر تو هم شده:)) احتمالا انگشتت خورده تو چشمت:( قربونت برم یه کم مواظب خودت باش عروسکم:*   اینم چشای خوشگلت :* ...
9 دی 1391

16.مرخصی در تهران!

پنجشنبه ظهر راهی تهران شدیم ... شام خونه ی مامان مرتضی بودیم و یه سر هایپرگردی کردم:) بعدم یه سر رفتیم خونه ی مرضیه چون گفته بود اگه آمیتیس رو نبینم میرم خونشون:دی منم بردم که ببینتش:)) به خدا بدجنس نیستم ولی از وقتی بچه دار شدن اومدنشون با عزا برام برابری میکنه:( تو خونه ی خودشون خیلی بکن نکن دارن برای بچه هاشون ولی خونه ی ما که میان خونه رو هواس! اولین باری که بعد از عروسیم اومدن خونمون کیانا رو باز کرد گذاشت رو تختم جیش کرد! بعدم گفت جیش بچه سیده ... تمیزه!!! میخواستم بگم اگه تمیزه بخورش:دی والا ما همیشه شنیده بودیم عربها بسیار کثیفن چطور جیششون تمیزه؟؟؟ القصه آمیتیس رو دیدن و شب رفتیم خونه ی خودمون ... خداییش هیچ جایی خونه ی خود آدم نمیش...
6 دی 1391

11.ما و تاسوعا و عاشورا

از چند روز قبلش میگم ... که مامانی و بابایی اومدن فامنین پیش ما:) 3شنبه عصری مامان و بابا اومدن پیشمون ... خیلی خوبه آدم اینجا تنها نباشه ولی واقعا نمیشه از همه توقع داشت هی بیان پیشمون ... بعد از اونور من هم اخلاق بدی دارم که کسی تو خونه م باشه سختمه! حالا فرقی نمیکنه اون کس کی باشه!!!  فرداش رفتیم همدان ... اول رفتیم گنجنامه ... تا رسیدیم اونجا که مه شدیدی هم بود آمیتیس پیف کرد:)) منم بهشون گفتم شما برید من میمونم تو ماشین ... خلاصه بعدش رفتیم دنبال هگمتانه گشتیم ... مرتضی دیگه خیلی وارد شده به شهر همدان ولی من فقط گنجنامه رو بلدم:)) خلاصه اونجا هم چون دخترک خوابش میومد تو ماشین موندم :) البته من چون اینجاها رو رفته بودم علاقه ای ...
6 آذر 1391

9.هنوز مریضی:(

امروز تقریبا 21 روزه که مریضی :( زودتر خوب شو مامانی:* چهارشنبه ظهر راه افتادیم سمت تهران ... رفتیم خونه ی مرضی که سیب زمینی هایی که براشون گرفته بودیم و بهشون بدیم تو حیاط مرضی یهویی اومد کریر رو از من گرفت و بردش تو ... اونجا هم مرضی و کیانا و سارینا و مامان همگی با هم با کله رفتن تو کریر و آمیتیس ترسید:دی انقدررررررررررر جیغ کشید که حتی نشد بشینیم چایی بخوریم ... رفتیم مطب دکتر تهرانی ... بهش میگم چرا انقدر طولانی شده مریضیش؟ میگه خوب خیلی شدید بود قارچش:( بعدم نیستاتین ایرانی فایده ای نداره! خوب مرد حسابی از اول میگفتی خارجیشو میگرفتیم! خلاصه که یه نسخه ی جدید داد بهمون ... قرص کتوکونازول که باید 1/4 اش رو تو آب حل کنم و تا 5 روز 12 سا...
20 آبان 1391

4.مشکلات جدید - مامان تازه کار

روزها تند تند میگذرن ... من که کلی ادعا داشتم در مورد بچه داری رسما کم آوردم ... شب بیداری بر خلاف اون قبل که به زور میخوابیدم به جورایی دیوونه کننده اس ...     آمیتیس شبا تا صبج بیداره و بازی میخواد! ما هم که خوب خسته ایم از صبج کارای مختلف کردیم و خوابمون میاد ... حالا باز خدا رو شکر مرتضی کارش کمه و زود میاد خونه ... مامان مرتضی 2-3 روز اومد پیشمون موند ... من که قبلا میگفتم دوست ندارم کسی بیاد پیشم حالا از خدامه:) هیچ کس هم که کلا به روی خودش نیاورد باید بیاد دیدن ما! همون چند نفری که بیمارستان اومدن پیشمون همونا بودن فقط! دیگه علی مونده و حوضش! کلی بهم وعده وعید داده بودن که مامانت امتحان داره ما میایم پیشت میمونیم .....
22 مهر 1391

3.روزهای سخت با دخترم

خیلی خیلی حساسم ... نمیدونم چرا اینجوری شدم ... با کوچکترین تلنگری میزنم زیر گریه! قبلا لوس بودم ولی این دیگه عجیبه! ساعت حدودای 8:30 بود دکتر معینی اومد بالای سرم و سئوالایی پرسید و گفت تو مرخصی فقط راه برو ... هر چی بیشتر راه بری برات بهتره ... خلاصه که شروع کردم به راه رفتن تو بخش ... صاف صاف راه میرفتم جوریکه همه تعجب میکردن که من تازه زایمان کردم:)   حدودای ظهر دکتر نوزادان میخواست بیاد که بچه رو ترخیص کنه ... در رو باز کردن و 1 میز مثل این تریبونهای سخنرانی آوردن تو ... خانم دکتر بهره مند مثل 1 گردباد دقیقا اومد تو و 1 نگاه به آمیتیس کرد ... گفت اینم که زرده! ببرینش زیر 8 لامپه! گفتم خانوم دکتر توضیح بدین برای منم ! گفت زردیش&...
22 خرداد 1391